خبر تلخ و کوتاه بود:
سیمین دانشور درگذشت.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 11:31  توسط پروا
|
اون اولایی که ملودی به دنیا اومده بود، نمی دونم چرا ناخودآگاه حس می کردم باید همیشه نقش یه مادر خسته و ناراضی رو بازی کنم. یه ادمی که از فشار اینهمه هیجان ناراحته و دلش می خواد همه بهش توجه کنن. (البته فکر نمی کنم ربطی به افسردگی پس از زایمان داشته باشه، چون تقریبا متوجه بودم.). مثلا جوری شده بود که ظهرها که شاتوت می اومد خونه، عمدا ملودی رو بغل می کردم و توی خونه می چرخیدم که فکر کنه از صبح منو با گریه ها و کاراش کلافه کرده. از نق زدناش، از پوشک عوض کردناش و ... پیش همه می نالیدم.
اما کم کم حس کردم که دارم از اون همه لذتی که این همه منتظرش بودم دور میشم. دیدم دارم لحظه های شاد بزرگ شدن دختر کوچولوم رو از دست می دم. دیدم به همین سرعت 5 ماه از مادر شدنم گذشته و چشم به هم بزنم یه عمر می گذره.
حالا جوری شده که حتی حاضر نیستم یه لحظه غر بزنم. حتی اگه شب تا صبح هم نذاره بخوابم، سعی می کنم خیلی خودم رو اذیت نکنم و نهایتش از شاتوت یا مامانم خواهش کنم مواظبش باشم تا یه خورده بخوابم.
می خوام لذت ببرم از همینی که هست.از شیر نخوردناش و حتی غرغرا و لوس بازیاش. از همه این روزهایی که به سرعت می گذرن و دیگه هیچ وقت با این کیفیت تکرار نمی شن. می خوام شاد باشم . یه مادر شاد
برچسبها:
زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18:9  توسط پروا
|
وقتی سه نفر باشی، لحظه های دو نفره خیلی قشنگ تر از همیشه میشه. مثل یه کشف اساطیری و عجیب.
...
پ.ن: امشب قراره ملودی رو بذارم خونه مامانم و دوتایی با شاتوت بریم خرید عید و بعدش هم یه شام دو نفره. تنهایی، فقط خود خودمون.
برچسبها:
قشنگه
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:54  توسط پروا
|
نمیشه
یه دختر کوچولوی شیطون داشت و ازش ننوشت. درست مثل من که همش دلم می خواد
از اتقاقای جدی بنویسم. تا بعدها هر وقت دلم تنگ شد بیام و چیزهایی رو که
نوشتم بخونم.
امروز برای اولین بار با قاشق به دخترم غذا دادم. این که می گم غذا منظورم حریره مخصوصیه که مامان درست کرده.
اگه بدونین وروجک با چه ولع و لذتی همشونو خورد. فکر کنم حسابی شکمو باشه
یا شایدم از اینهمه شیر خوردن خسته شده باشه و دلش طعمها و مزه های جدید
بخواد.
این چند وقته که سرما خورده بود ، حسابی لاغر شده بود. به خاطر همین دکتر
پیشنهاد کرد که شروع کنیم بهش غذا بدیم که وزنش از روی نمودار پایین نیاد.
...
پ.ن: حالا خوابیده تا من یه دقیقه به حال خودم باشم.
برچسبها:
دخترم
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 13:54  توسط پروا
|
1. امروز رفتیم برای ملودی لباس خریدیم. حس خوبی بود وقتی به عنوان یک مادر در مورد رنگ و طرح لباسها نظر میدادم. انگار یهو بزرگ شده باشم. بی خبر و بی هوا.
2. یکی برام نوشته بود چرا از خودت و شاتوت نمی نویسی؟ نکنه دیگه دوسش نداری؟...
می خوام خوب راجع بهش فکر کنم و از خودم صادقانه جوابش رو بپرسم.
3. الهه حامله است.
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 0:57  توسط پروا
|
دخترم سرمای سختی خورده.
برچسبها:
دخترم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 0:58  توسط پروا
|
شاتوت دیشب ازم پرسید دفترچه خاطرات ملودی رو پر می کنم یا نه؟
منم بهش گفتم کم و بیش.
اما نمی دونم چرا بهش برخورد و گفت اصلا برای ملودی وقت نمی ذارم.
خیلی بهم برخورد، اما میذارمش به حساب سرما خوردگی و بی حوصلگی و کار زیاد این روزاش.
.
.
.
پ.ن: درسته که نوشتن این چیزا خوبه. ولی واقعا نمیشه همه چیو نوشت. بعضی خاطره ها باید توی دلت باشه تا مثل یه غذای خوشمزه که توی بچگی خوردی، مزه اش تا همیشه زیر دندونت بمونه.
برچسبها:
همین جوری ها
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:46  توسط پروا
|
در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟
زيرا سالهاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.
زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
زيرا تو هرگز نميتواني بگويي:مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني.
و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياهاو آرزوهاي دور و درازت
kakoti.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:33  توسط پروا
|
دیروز رفتم سرکار. اینقدر زنگ زدن و روی اعصابم رفتن، که مجبور شدم بدون اینکه از 6 ماه مرخصی زایمانم استفاده کنم، برگردم سرکار.
خیلی دلم برای ملودی تنگ شده بود. از شاتوت خواستم برام دعا کنه که اذیتم نکنن و بهم متلک نندازن. دلم نمی خواد توی محیطی کار کنم که جوش سنگین باشه.
خدا رو شکر به خیر گذشت. ولی تمام راه برگشتن تا خونه مامانم رو پرواز کردم تا بیام ملودی رو ببینم.
... و حالا من یک مادر کارمندم.
برچسبها:
همین جوری ها
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 23:34  توسط پروا
|
بیدار نشستن بالای سر کودکت که تب داره و بی خوابه، قشنگه.
اینکه نتونی بخوابی و با چشمای پر از خواب به چشمای تبدار و کوچولوش لبخند بزنی، قشنگه.
حوله نمدار روی پاهای کوچولو و داغش گذاشتن، قشنگه.
مادر بودن قشنگه.
برچسبها:
قشنگه
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 13:57  توسط پروا
|